تبليغاتX
شعر و ادبیات معاصر

چهارشنبه 14 مهر1389

بر گرفته از وبلاگ نو سفر

 

 

                      سلاست به عنوان غایت

نگاهی به عنصرسادگی بیان در"زندگی بسته ی پستی است که می رسد"

                    سروده ی رضا حامی پور

 

           نویسنده : علی عبدی

شایددرنخستین نگاه به شعر رضاحامی پورخواننده عنصرسلاست وروانی زبان را پیش وبیش از دیگرعناصراحساس نماید.اگرچه درادبیات به شکل عام وجهانی آن ودرادب فارسی به گونه ی خاص پیچیدگی وسادگی زبان هردوطرفدارانی داشته و دارندامابه نظر می آیددست یافتن به طریقت سهل ممتنع درزبان ادبی کارچندان ساده ای نباشدزیرااین کاربرخلاف ظاهرفریبنده ی خودنیازمندتوجه به ظرایف ولطایف ودقایقی است که مهارت فراوان سراینده رادرتعامل بازبان به عنوان یک پیش شرط طلب می کندشماراندک سرایندگانی که درطی تاریخ ادبیات فارسی به این مهم نایل شده اند گواه روشنی براین مدعاست.

  عنصرسلاست وروانی فوایدبسیاری برای شاعردارد که مهم ترین آنهامی تواند:تقویت بعدعاطفی ایجادصمیمیت دربیان وگسترش دامنه ی مخاطبان باشد.

توضیح آن که زبان کارکردهای متفاوتی از قبیل ایجادارتباط -هم حسی -وحدت بخشی اجتماعی -فرهنگی آفرینش ادبی و...دارد. یک گوریشورتمامی این نقش هارابرحسب موقعیت وتوان خودبه کارگیرد. دراین میان دونقش ایجادارتباط وآفرینش ادبی درمسیرانتقال تجربه های هنری به مخاطب جایگاه ویژه ای دارند. درکارکردهنری افزودن ساخت های آوایی ومعنایی تازه به زبان معیار به تعالی  زبان می انجامد اما این امردربسیاری ازمورد به دشوارسازی

فرایندایجادارتباط یاتاخیرافکنی آن منجرمی شود فی المثل عناصرآوایی مانند وزن و

قافیه باعث جابه جایی ارکان جمله وعناصرمعنایی همچون مفاهیم استعاری وکنایی

باعث تاجیل( به تاخیرافکندن )پیام می شوند. براین اساس مقصودازسادگی درادبیات ایجادنوعی توازن وتعادل ومساوات میان دوکارکرد زبانی یعنی ایجادارتباط وآفرینش ادبی است.

درشعرحامی پورهمان گونه که پیش از این گفته شدباچنین فرایندی مواجهیم : تدابیری که برای حفظ ارتباط به کارگرفته می شودبرای انتقال واقعیت زبان به مخاطب ازطریق دستگاه رمز فارسی بسیارهوشمندانه انتخاب شده اند.برای آن که این امر روشنترشودبررسی علل آن وشگردهای شاعرمفیدبه نظر می رسد.ازاین جهت درادامه ی مطلب به برخی از اسباب وعوامل ایجادآن درسروده های حامی پوراشاره می شود :

الف- اطناب :

پروژه ی روانی زبان درشعرحامی پورازعنصری به نام اطناب بهره ی فراوان می گیرد.بایددانست که سه عنصرایجازمساوات و اطناب درادبیات وزبان ودرمبحث نسبت لفظ ومعنی فی نفسه مفاهیمی سلبی یا ایجابی به شمارنمی روند وموقعیت کلام ضروت حضورآنهاراایجاب می نماید.ضمن آن که اطناب رانبایدباحشویاتطویل یکسان دانست زیرادراطناب یک ضرورت الزاماکفه ی الفاظ رابه نسبت معنی سنگین ترمی سازدشعرحامی پوربه گونه ای آشکاروبارزازاطناب برای پیشبردآرمانهای شعری خودیاری می جوید: درسروده های وی معمولافضاباتفصیل وتوضیحی گسترده وباحرکت ازکل به جزء وبه عبارت دیگرباحجم بخشیدن به توصیفات شعری همراه است. این شیوه

باعث می شودشاعرمضامین شعری خود رابه شکلی عریانتربه مخاطب ابلاغ نماید

 

 

 

بسامدجملات معنرضه وتوضیحی به همین دلیل دراشعاررضاحامی پوربالابه نظرمی آید                  

باستان شنا سی است مرگ / باتیشه ی کوتاه وحوصله ی بلندش/ لایه لایه خاک وخاکستر

کنارمی زند / به انسان ناب که می رسد/نرم وآرام براندامش برس می کشد                               ( انسان نابص 55)                                                                                                 این خاک هاچگونه همدیگرراپیدا می کنند/همسران خواهران وبرادران وکودکان

/می تواننددرجمع خانواده خنده راسر دهند/درمصیبت هاشانه های دیگررابجویند/                 (واژه ی خمیده ی خوشبختی ص 60 )                                                                                     گاه این درازگویی به نوعی بیان غیر صریح اماادبی وبدیع می انجامدکه درنوع خود جالب است مثل استفاده ازعبارت زیر به جای اصطلاح عامیانه ی بشکن زدن:                                           انگشت های میانه برشست ها بلغزند/ ودانه های هوارابشکنند(اگرشهرداربودم ص 74 )        

 

ب-سامانه ی خطی خوانش:

خوانش شعرهای حامی پورغالبا به گونه ای خطی وبه ترتیب عددی صورت می پذیرد.در

سروده های حامی پور همان گونه که پیش از این توضیح داده شده حرکت ازکل به جزدر

فضا سازی  چیدمان عبارت شعر اووپیشی وپسی جملات راسبب می شود.نکته مهمی که با مطالب پیش گفته ارتباط دارداین است که معمولا تصویرسازی های وی بیش ازآن که درعرض شعرمتولدبشونددرامتدادوطول شعرشکل می گیرند:

حشره ی درخشانی پایه هایم را می جود/برپوستم می خزد/زیرپلکم پنهان شد/انسان گم شده

صداها به صف ایستاده اند/وتوسان می بینی/شایددشمن سلاحش را فراموش کند/خصومتش را/وفرماندهان استراتژی شان را/من که همه چیزرافراموش کرده ام ودرصف ایستاده ام/صف صداها

این امرالبته درشعرهای روایی وسروده هایی که فاقد تصویرخاصی هستند نیزمشاهده می شوداما غیرمنتظره جلوه نمی کند:

هنوزآن سوی دیوارنشسته ای/تابه محض رسیدنش دررابه رویش بگشایی/یادت هست/من وتوواین دیوار/چه قدرکودک وزیبابودیم /می پریدم  لبه ی دیواررامی گرفتم /خودرابالامی کشیدم/تورامی دیدم که وسط حیات نشسته ای/ماشینت راکوک می کنی/درسینی می گذاری

تابه دورخودبچرخد/وقتی به بیرون پرتاب  می شد/دوباره کوکش می کردی

خطی سرودن حامی پوردرسروده ی" شقایق است  واواخرخرداد"براساس توالی مشهودماه های فصل بهاروبراساس زمان به عنوان بعد چهارم ماده سامان دهی می شود:

ازفروردین چیزی به یادندارم/جزروپوش های سفید.../اردیبهشت چندلبخندبود/عشق/دلشوره/..

زیرلب آرام گفت :/ها..شقایق است واواخرخرداد

این نظم وترتیب پیدای پنهان ازعواملی است که سهولت برقراری ارتباط وسادگی زبان را مصون می داردزیراتوالی مذکوردرذات خودکلام راازپیچیدگی وتکلف دورمی سازدوبه سمت حقیقت واصالت آن یعنی سادگی سوق می دهد.

 

پ-عناصرغیرمتنازع:        

     یاکوبسن زبان ادبی رادرهم ریختن سامان یافته ی  زبان معیارمی پندارد.براین اساس فصل میان زبان ادبی ومعیار"آشنازدایی"محسوب می شود.آشنازدایی تمام ابعاد شعریعنی

 

حوزه های نحوی واژگانی محتوایی تصویری وآوایی آن رادربرمی گیرد.این امرباحضورعناصرغریبه درزبان معیارصورت می پذیرد.چنین حالتی موجب تنازع عناصر غیرمتجانس درشعرمی شودبایدبه این نکته توجه داشت که عناصریادشده براساس استراتژی شاعرموردتوجه یا بی توجهی قرارمی گیرندبرخی ازشاعران با استفاده از این عناصر به شیوه ای ازبیان التقاطی مناسب دست می یابندکه آنان رادرسامان دهی وتکوین ساختارشعری خود مددمی دهدامری که درمحدوده ی شعرشاملو باتصرفات نحوی معمولا بیشترمشاهده می شودوصورتی بهینه ازآن به مخاطب ارائه می گرددودرشعرمهدی اخوان ثالث درحوزه ی واژگان با آرکائیسم پدیدارمی شود وبه یکی ازویژگی های سبکی سروده های وی بدل می شود.

درسروده های حامی پورعناصرغیرمتنازع کمتربه چشم می خورند.درحقیقت وی ضرورت نمی بیندبه شکل بارزی ساختهای آشنای نحوی زبان معیاررابرای باز آفرینی

زبان شعرخوددرهم شکند یازبان شعری خودرابامفردات غیرمتجانس پایه ریزی نماید.

این مطلب شعر راازهرگونه تعقیدعارضی وگره افکنی در زبان عاری می سازدوامکان

برقراری ارتباط مستقیم وبی واسطه ی مخاطب را بادرون مایه فراهم می آوردودرنتیجه امکان تمرکزخواننده رابرپیام افزایش می دهد:

همین اواخرکه هواابری شد/دربازگشت به خانه چترم را گم کردم/تامدتهافکر                       می کردم/کسی به دنبالم می دود/وآن راپس می دهد

بازی سختی بود/ازلحظات برده بودم/کلامی که در هوا می گشت/روی زبانم نشست/سرخورد ولای تارهای صوتی ام گم شد/

                             ء

ت-خوانش بدون تاویل:

بدون هیچ تردیدی تاویل وتفسیرمتن درخوانش متون ادبی جایگاه ویژه ای دارد.تلاش

برای کشف لایه های درونی ونهفته ی متن درهنرهرمنوتیک اساس تمام یافته ها و

مولفه ها به شمارمی آید. درسروده های  معنامحور بیشترین توان مخاطب خاص

معطوف کشف فحوای پیام وژرفای معنای نهفته درپس الفاظ می گردد .رضاحامی

پور در سروده های خود هیچ  اصراری نداردتاخوننده راالزامابه کشف وجستوجوی

ماورای ناپیدای شعرش هدایت کند. شعروی باتوجه فراوان به اشیای پیرامون به جای

بهره گیری ازنمادها سعی درملموس ومحسوس ترساختن فضادارد.این امرباعث می شود

مخاطب شعر به راحتی با شخصیتهای گزینش شده ارتباط برقرارکندوآنهارادرمحیط پیرامون خویش ونزدیکی خود احساس نماید.این مسئله البته به این معنی نیست که شاعرازفضاهایی بهره می گیرد که هیچ مفهوم کنایی یا استعاری قابل توجهی درپس پرده های آن قرارندارد اما حسن کاراوآن است که توقف مخاطب درظاهرشعر وعدم رهیافت به لایه های کنایی واستعاری پنهان اورا از لذت فهم شعرمحروم نمی سازد:

 هرگز نتوانستی/مرادرخودجای دهی/اتاقک زیرشیروانی دنده هایم رابگشایی/رنگی بزنی/شیشه های پنجره هایش راتمیزکنی/تانفسی تازه کنم

بندرخت عریان درآفتاب/گیره های لباس دراطرافش درپرواز/برایم کمی وقت بیاور/تادرآن زندگی کنم/چیزی که پرندگان نمی دانند

 

ج-واژگان غیرسنتی:

درسنتهای شعری مابرخی از واژگان از فخامت لازم برای ورود به حوزه ی شعر بی بهره اند

این مسئله باعث شده است که شاعران درگزینش واژگان با محدودیت بیشتری مواجه باشند.این سنت گاه درسروده های بعضی شاعران مانند مولوی ودربرخی ازدوره ها مثل دوره ی سبک هندی یا مشروطیت نادیده گرفته شده است.بررسی شعرده سال گذشته نشان می دهد دیگر هیچ خط قرمزی یرای ورود واژگان غیر فخیم محاوره ای یا روزمره در حوزه ی شعراعم ازسنتی-به ویژه در غزل امروز- یا نو باقی نمانده است استفاده ی مناسب از این واژگان می تواند طراوت وشادابی خاصی به شعرببخشد.سروده های حامی پور باآغوشی باز ازاین گونه کلمات استقبال می کنند. این واژگان دربرخی از اشعار وی گاه حتی هویت شعراورانیزپدیدارمی سازند وبه واژگان مرکزی-یعنی واژگانی که تکیه ی اصلی جمله را به خود اختصاص می دهند-تبدیل می شوند تا هسته ی اصلی تعبیرپردازی وتصویرسازی قرارگیرند.

بدیهی است برای چنین مفرداتی آماده سازی بستر بسیار مهم جلوه می کند زیرا عدم انسجام آنها بابافت بومی اثر می تواند زیانهای فراوانی برای شاعردربرداشته باشد.این واژگان به واسطه ی جاذبه ی خاص خود توان عاطفی وصمیمیت شعر را تقویت می نمایند واشتیاق خواننده را به تعامل با اثر می افزایند.نمونه های مناسب فراوانی در سروده های حامی پوربرای همزیستی مسالمت آمیزاین کلمات با متن می توان مشاهده نمود:

دکمه های خجالتی/تنها طول قامتمان فرق می کند/

درفلکه ی راه آهنیک بطرشرافت شهری نوشیده/ازهم جدا شدیم هیچ فصلی از سال نبود/

کنسرو عشق / ودلشوره های پس از فریب خوردن /درهمه ی سوپرمارکت ها هست/

دامپزشکی گفت /مدارک شصت تن سوسیس را امضانکردم/سرودستم راشکستند

 

س-دوری از ازدحام تصویر:

نیازبه تکرار نیست که عنصرتخیل درشعر ازجایگاه بسیاروالایی برخورداراست.این که برخی

ازبزرگان شعررا از دیرباز کلام مخیل تعریف کرده اند ناظربه اهمیت فراوان این عنصرشعری است.سیرتصویرسازی درادب فارسی از سادگی به پیچیدگی است به این مفهوم که شاعران از تشبیهات مفصل وغیربلیغ ومحسوس و به تشبیهات بلیغ- انتزاعی- وهمی- استعاره -حس آمیزی وانواع پیچیده تر صورخیال  روی آورده اند.شعرحامی پوررابدون شک نمی توان شعری تصویرگرا پنداشت.تقریبادربیشترینه ی سروده های وی بخشهایی را می توان یافت که فاقدهرگونه تصویرسازی اند.نوع نگاه حامی پوربه تصاویرهم درنوع خودجالب است وی به هیچ وجه اشتیاق وعلاقه ی  خودرابه ازدحام تصاویرنشان نمی دهدوسعی داردتا بااستفاده ازتصویرهای محسوس وساده به جای تصاویرانتزاعی-که امروزه مشتاقان فراوانی دارند-ازسردرگم ساختن مخاطب خویش بپرهیزد.چنین شگردی به خواننده ی غیرحرفه ای کمک می کندبه گونه ای سریعتربااثرادبی ارتباط برقرارنماید:

کامیون اندوه رسید/کارگران پیاده شدند/روزنرم ولطیف شد/برای مرسدسی که گذشت/کسی پیاده نشد

اگرشهرداربودم/برفرازدکلی دربلندترین نقطه ی شهر/ویولونی می گذاشتم /تا همشهری ها/هنگام صرف غذا/کاروقدم زدنازشانه تا پاشنه بلرزند

به هرروی به نظر می آیدغایت حامی پوردرسروده هایش دست یابی به شیوه ای ازبیان است

که ضمن ارضای عطش مخاطبان حرفه ای وی را از همراهی وهمدلی دیگرخوانندگان- یعنی اکثریت تعیین کننده-بی نصیب نگذارد.آرمانی که بسیاری ازبزرگان عرصه ی شعروادب را

پس ازتحقق آن درجهان به جاودانگی نام وپایندگی آثارادبی رهنمون ساخته است.

به نظر این کمینه با توجه به ویژگی های مذکوروبسیاری ازویژگی های غیرمذکورشعرحامی پوردرراسته ی اشعاری قرار می گیردکه قابلیت وتمهیدات لازم رابرای ترجمه داراست

واین ظرفیت درحقیقت موهبتی است که شاعربرای گسترش آفاق خوانندگان بایدازآن بهره ی

مناسب بگیرد.

نوشته شده توسط رضا حامی پور در 0:57 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 27 مرداد1389

((جوشش دوباره ))

 

این زخم را که ببندیم و –

رنج ام را پنهان کنم

خار های روییده بر روان ام را می چینم

و کنار تو می نشینم ،

ای آرامشِ همیشه کوچک

که لاک پشت زمان را به پشت بر می گردانی !

و ذهن ام را ورق می زنی

از فریاد های غریب توانمندی

تا روز های خالی بی باری –

                           نمایان می شوند

زیبا و بی خطر

رشته های اعصاب ام در تو جویده می شوند

چون ریشه های انار در فراوانی آب

زمان که بر سینه بلغزد

تو رفته ای

گونه های من ،

            دو نیم نارنج خیس

زخم ها را جوشش دوباره ای ست

 

(( آن که فردا را آبستن است ))

 

تصویر زیبایی دارد –

              از فردا

آن که آبستن است .

فردایش را زیبا ساخت ،--

                      داوینچی

آنگاه که مو نالیزا را آبستن بود

و پیکاسو ،

هنگامی که سَراسبی را یافت

میان اشیاء خانه اش

که هنوز در لور نفس می کشید

 

 

 

 

 

(( مصنوع شما ))

 

خانه ؟

با باد رفت !

پرنده ها بر نرده ها مانده ،

و رشته های سرخ

که ها قهوه ای اند

دشوار ، سخت تر از سخت

من این واژه را بر می گزینم –

 برای آ نچه که گذشت ، --

برای آنچه که می گذرد !

سلام در آب و آتش یکسان نمی جَهَد

ترسها یکسان بر پوست نمی چَرَند

تنها که می شوم

با رطوبت خود سبز می شوم

در جمعِ اشیاء

شاخه های پر از ازدحام خار

نمی گذارند دست هایت را در اطراف گردن ام –

                                   حلقه کنی

مصنوع شمایم

پنهان در خود

پس از انفجار

پاره هایم را نشان خواهم داد

 

 

 

 

 

(( کلاه را بردار ))

 

 

پیوند آسمان و زمین

رشته های آویخته ی تُرد

شتاب را در ما منجمد می کنند  !

می بُرند و پیش می روند

رسیده ایم

با رشته های خیس بر گردن

کلاه را بردار

قرار است زمین بخوری

قرار است سقوط کنی

جدول ها بسوی جمجمه ات در حرکت اند

قرار است فراموش کنی :

من را ،

         خودت را ،

مژگانِ بلندِ شبنمی را ،

سر را بر زمین بگذار

تتا گونه های سرخابی ات را مزمزه کند

روحِ لِزجِ بی جِلدَت

آسمان را دل داری دهد  ، که :

وقت بسیار است و –

کُرات سر گردان بسیار

نوشته شده توسط رضا حامی پور در 11:33 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 27 مرداد1389

 

((گرم در آرامش تو))

 

جار در مَنی

آن گونه که تواَم

آب ها که نشانم ندهند

و آینه ،

که دست برده در موهایم می گرید

نمی یا بَدَم

آن گونه که می آراستم اش

با گیسوانِ شب واره

و چشمانِ روشن اَم

بهار را که بخاطر بیاوری

دیدار پاییز می گریانَدَت

من راضی ام به رازقی بودنم

و سپیدی خیالی از تو—

                              که در من است

و زنبور ها،

که حسرت هایم را می مکند

و دور تر ، آویزان می کنند—

                           از شاخه ها

اندوهم کُرک می ریزد

عصب های گرگ شده ام باران می خورند

و من گرم ،در آرامشِ  تواَم

 

((دیدار های مختصر ))

 

تراش خورده ،

از مهِر منجمد

رویایی آماده ی  قدم زدن

و پرده ها که کشیده می شوند—

                              بر نور نو رسیده

و ژاله های نشسته بر شیشه ،

بیرون می آید کبک

با دو پرنده ی پَران در سینه

تیزی مژگانش نشسته بر گلو

پلک می زند ،

تا بریده شود رَگ

خیابان قائم ایستاده –

نگاهش می کند

پا رو می زند کبک –

در دیدار های مختصر!

 

(( از تَرَنُمی که بود))

 

 

با چشمان ات سخن بگو

هر گز چشمی را مقابل هیأت منصفه ندیده ام

--هر هیأت منصفه ای ندیده ام !

امّا تو سخن بگو

با دو دهان کوچک –

              گشوده بر گونه

از بادی که باغچه را با خود برد

از تَرَ نمی که بود ،--

در اطراف همین زندگانی های تُرد

از (ما) بگو

که نشانی از (مازندران) دارد

و از (آدم)

که نشانی از آفتاب

همراه چشمان ات از سنگلاخ می گذریم

 و  به بنفشه می رسیم

تو ، خسته از اینهمه گفته ها با چشم –

                                  به خواب می روی

و من چراغ ها را خاموش می کنم

 

 

 

 

((آن سوی بیداری ))

 

آه –

تنهایی ،

غباری که از تو بر می خیزد

آرامش است و دریغ

دویدن ، از آب تا آفتاب

و ماندن ، برپله های سردابه

جهان در توست

و گوشه ای از دل –

آن جا که جان های  روشن تقسیم می شوند

چقدر تو را دوست دارم

آنگاه که لباس ام را  بر تن می کنی

میان اشیاء خانه ام گشتی می زنی

عشق های بر باد رفته

و آنانی را  دوستمان داشتند –

                        صدا می زنی

روی کانابه دراز می کشی

و یلون را از آرام—

 تا پریشای سیم ها—

گوش می کنی

از لوبیاهای سپیدی –

 زیر پوست زمین پنهان کردیم

یاد می کنی

گیرم  درشت تر بودند

هم اندازه ی قا مت شان

شاید خانه را عوض کردم

امّا ،من و تو تا آن سوی بیداری

هم دیگر را ملاقات می کنیم

 

 

 

((خیسِ خاطره))

 

سَفر،

کلِام آویخته

وداع و دل شوره

صفِ روز های رفته ، --

با رو پوش های سبز

چهره ها خیس خاطره ها :

به خیال ات آسمان ام آبی ست ؟

درون که بیایی ، باران است

همه چیز گم در مِه

قطره که بلرزد در چشم

به احتمال بیندیش ،

به رسیدن ،

که در میوه ها اتفاق می اُفتد

به بازگشت ،

که در گیاهان هر بهار

امّا قلب ات ؟

باید رشته ای به گردن داشته باشد

و هوایی که آن را به سوی خود بکشد

و کسی ،

که نگرانِ فرو ریختن اش باشد .

مهم نیست کجا باران می بارد

مهم این است که –

از ارتفاع قامت ها می بارد

 

(( شیرین و شعور ))

 

آه - - -

باران

هرگز نتوانستم چون تو بشُویم

این است که طاقی ها را می جُویم

و اَبرهام ، سر شارند از نمک

من که ببارم

و پنهان ام می کنند در خوشه های خویش

قراری بگذاریم !

فرسنگ در فرسنگ

دور از طاقی ها

بباریم ، شیرین و شعور

ملاقاتِ نیک و بَد

دیدارِ شَر و شُور

 

((تفاهم))

پرنده مرده بود

عاقبت شاخه با ساچمه به تفاهم رسید

چراغ آواز ها به شاخه رسید

پیگر پرنده به آتش ها ،

همیشه ساچمه ای در هوا می چرخد !

همیشه  جای تفاهم هست –

میان نَرم و خَشن

 

 

 

(( رسیده ام به زبان ))

 

خود را می جَوَم

رسیده ام به زبان

و چه دردی دارد !

کاش اول گوش هایم را جَویده بودم

ریخته ام در خود

و کسی  پاره های پریشانم را می جُوید

پشت میله های از حادثه افتاده –

باد است

هوا از سَر گندیده است

و ریه هایم خالی ست

در قمقمه های شما ماهی است ؟

می گویند :

آب بی رنگ بوده است

بی بُو

و با سومین (( بی )) خاطره گشته است

 

 

 

(( پشت گل های حاشیه ))

 

 

دارم که می وَزَم ، --

با من سخن بگو –

تا در گرده افشانی هایم بارورَ شوی !

   خیس رفتار منی

می بینی ؟ جاری ام

به من بگو ، تا بشُیویمو ات –

آنگاه که آلوده بیرون می آیی—

                              از درون

  من گهواره توام

پیش از انکه که باشی

تا پس از آنکه نباشی

در گردش منی .

با من سخن بگو

تا راه های نرفته را نشانه بگذارم

   به انکه پر می سازد –

                        فاصله های مرا –

نگفته را می گویم

تِرن توسعه می جنبد

و من ، ذغال سنگ لکوموتیو –

                         در راه کوره ام

بعد ها

که نفس های من و –

اندامِ این سالها

زیر وِز وِزِ انبوه مگس های گوشتخوار تبخیر شدند

در نیم روز ،

بشقابت به گریه می افتد

سر را به هیچ سو مگردان

من پشت گل های حاشیه پنهان ام .

 

 

 

((در آن تراکم روشن))

 

گام بردار

در جمع رفتگان نمان

آن سوی این خِلاء کوچک زندگی ست !

و بازوان تو ،

هنوز می توانند رنج ها را بغلتانند

و شش هایت پر شوند –

از بخاراتِ انبوهت

هنوز می توانی خانه ات را من نشان دهی

امّا نه ،

آب از سر گذشته است

و چون تو ماهی نیستی

دیگر نمی توانی زندگی کنی

و این خلاء از آن سوی جهان آمده است

تا تو را بروباید

گوش هایت را می بینم که می روند

همچون دو پرنده

که دوری آدمیان را می جویند

تا معاشقه را اغاز کنند !

گریه هایت را با خود نبرده ای

تا در من جاری شوی

و همه وقت ، همه چیز را شکسته ببینم

آسمان را می بینم

که مهره هایش را پس و پیش می کند

و تو قرار می گیری

در آن تراکم روشن

 

پس از تو

هیچ کمانی آنگونه سو نداشت

که آرزو های مرا

از گردن دورترین درخت بیاویزد

 

 

 

 

(( با پرنده ))

در آب ها دری ست

با پرنده بیایی ، گشوده می شود

    جانور ؟

بنشین و بنویس ،--

                     تا سپیده دَم

بیرون بیاور اندام کلمات را –

             از لابلای گِل ها

                         از لابلای رنگ

                                    از لابلای سنگ !

تا ناخن پرنده ی آسمان را ببینی –

                            در گوشه ای از شرق

حجم نگاهت را پرتاب کن—

تا پرنده در اوج.

  و اگر نشد ؟

از نو شروع کن

حالا تو پرنده ای

پرنده توست

بی خود مقام واقعه را پشت و رو مکن.

نوشته شده توسط رضا حامی پور در 11:30 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 2 خرداد1389

((در پیچ و تاب کلمات))

بر هموار آرام می گیرد

از الف (( افسوس )) پایین می روم

در گردابش می اُفتم

در امواج ((سین )) شناورم                                  

تا چرخاب (( و او)) –

که پرتاب ام می کند –

                      به چاله های سه گانه

نا گریز به وادی ((وای )) می رسم

به باران های درون ریز

که می شویند

سنگ فرش ها

 و درختان ِ حاشیه را !

آه ... ((افسوس ))

در پیچ و تابی که به من دادی

روبنده ات پیچیده دور حوصله ام

هر گاه که تورا د یده ام

خراش افتاده ست         

                     بر دیواره ی دلم

 

 

((شانه های شعور))

وقت تنگ است

ثانیه ها شکننده

ظرف ها پُرند –

از حبه های کوچکِ تَر

فصل گذر از درهای تنگ است—

                          و خش بر داشتن

با دستانی پر از سوال

از پله های آپارتمان ات  بالا می روی

شانه های شعورت سنگین –

از شعاری که شنیده ای

از تریبون های چرخان در خیابان ها

حوصله عرق کرده ات را آبی می زنی

از بالکن خانه آویزان می کنی

در باد های سرخ ،

که شعله های پرتابی شان

گرد نا چاری می نشاند –

                 بر طاق وطاقچه

نخاع را می بُرَد

این ایکاش های ما

 

 

 

 

((تاریکی))

در تاریکی چیست

جز خود تاریکی

سایه ای که عمیق تر شده است !

آفتاب که دشمن می شود

خُنُک اش را می جوییم

جان که به خطر می اُفتد –

                          اعماق اش را ...

همراهیمان که می کند

سوت زنان از تالار هایشان می گذزیم—

                                     و انکارش می کنیم

به سویش که می گریزیم –

ومشت بر در می کوبیم

در آغوش می فشاردمان –

                           بی کنایه ای

 

 

((نشد که))

صحنه سرخ بود و—

              خطوط قرمز نا پیدا

این بود که ، خطر تا انتهای راه –

سایه در سایه

با ما بود

نشد که ،

تا انتها سیر ببینم ات!

شاید،وقتی ،

سپید ببینی ام

که از خیابان خیال ات می گذرم،

 

 

 

((مکعب های نا منظم ))

مرا باز خواهی یافت

میان کودکان

باز هم عریان و عاشق پرندگان !

دیر مانده در کوره

امّا درشت چشم و خوش زبان

مایه ی حیرت رهگذران

قطره قطره ،

از یکدیگر زاده می شویم

پاره پاره ،

از هم جدا می شویم

در مکعب های نا منظم می خزیم

دارم گذشته را تنفس می کنم

در ساعت دیواری –

سه عقرب در دایره ی آتش اند

در پس آوردِ خویش می چرخند

دُم بر سر می کوبند

می خواهند باز گرد ند ، به جا یی که نبوده اند

گفته بوده م ؛

مرا خواهی د ید

که از خیابان تاریک سوت زنان می گذرم

و صدای سُم سفید پوشانی را که دنبال ام می کنند

نشنیده می گیرم

نوشته شده توسط رضا حامی پور در 19:20 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 8 اردیبهشت1389

( سیب نقره ای )

 

فردا را –

زیبا بنا کنم !

با آنان که لحظات را رنگ آمیزی می کنند

در سیب نقره ای می نشینم

به تماشای ،

 دهان های صورتی

چشمان ِ ورنی براق

و انسانی که سبقت می گیرد

برای دعوت کس –

به صرفِ لحظه هایی برفی

در گرمای بی تعارف تابستان

ای سر زمین ِ تلاطم و بی تابی

با من بیا

تا فنجان ِ داغِ چای

تا موسیقی نی داوود

تا صدای نرِم پریسا

با من بیا

تا سیب نقرهای

تا لحظه های صورتی

تا دیدار های ورنی براق!

سیب نقرهای :کافی شاپی در اهواز

 

 

 

(کلاغ )

 

کلاغ فضا را باز می کند

دار و درخت

برگ و باد

کلاغ ، ساه پوش ِ شکسته هاست

از شاخه تا صدا پرنده ی اندوه ساز

و چه قیمتی ست ساخته هایش !

در سرزمینی که-

خوانندهای می خواند

(مشکی رنگ عشق ست )

در خابان هایش آنقدر مشکی پوش می بینی –

که فکر می کنی،

بهار دست بر چشم

باید از کنار درخت بگذری

و در تقویم روزانه ات

وقتی بگذاری ،-

برای سنگ ساری گل !

کلاغ سیاه پوش خوابِ های شیشه ای

و خلسه های کراک !

بر نیمکت های باغ

 

(هنر)

 

در سرزمین من

شیرینی تر از شیرین

د رمیان اعراب

لطیف تر از لیلی

در دیکشنری

خوش نقش تر از ژولیت

در هر زبانی که بیایی

گل ها ف ناخن های پرنده ی توانَد –

                                    در صحرا –

اگر گذشته رهایم می کرد

اگر روز های رفته به دیدارم نمی آمدند –

                                      با نمایی دیگر

می دویدم ،  در مِه

در بی شکای

در جدایی اندام ها

تو را می دیدم

در هر ذره ی معلق

بر فراز تو ،

باد مژ گان ام را خشک می کند –

                            تا غریبه نبیند !

می بینی ! دارند بیرون می آیند –

از پوست ِ دود

با شانه ی شیطان

و کلامی که از تو نیست!

 

 

 

(راه رسیدن به بهشت)

 

بخشی از غروب بر من اُفتد

با می از خا کستر

می بینم اش ، در نای خیابان

سبز ، با صدایی در گلو –

                      که برنیامد

نشست ،

به پشت بر زمین افتاد

دستم گشیده شد –

تا شیشه ، تا تصویر :

بَرَش گردانید ،

نفسش را بر گردانید

چشم هایش بر گشتند به سوی رهایی !

 شقایق ها

از گوشه ی چشم هایش ،

تیغ بینی اش ،

و فرم لب هایش روئیدند

ای سر زمین من ، دهان بگُشا

زبان ِ خشکیده ات را بیرون بیاور

دارد باران می بارد-

از ارتفاع قامت ها

نه ........

تکه ای ست یخ ، در جام خیابان

دست را بر سر می کوبم

ترانه ای قدیمی از دهن ام می گذرد :

The way to paradise is cold *

) *را رسیدن به بهشت سرد است )

·        ترانه ای از گروه مدرن تا کینگ با صدای توماس اندرس

 

 

 

 

(واگن های آبی)

 

پُل ،

سفید ،

دو تاج هلالی نشانده بر گیسو

نشسته بر صخره ، بی رود

آب رفته را مرور می کند –

و احساسش را ، هنگامی که بر ران هایش دست می کشید

قایق های پر از ترانه می گذشتند –

     از زیر اندامِ کشیده اش

ماهی ها ، برسینه های بر آمده اش ،--

                               نوک می زدند!

نگاهی به راست

همسر سیاه بار بَرش ، پای در گِل

تِرن های رفته را مرور می کند !

واگن های کلا ،--

بوی نبادر جهان ريا، بر سر انوه آب را می شکافت –

      تا آن ساحل دیگر ! فرو در خیالی دور

در آرزوی سوت ممتد قطلری –

                       با واگن های آب

تا تن بشوید همسرش

با پُل های نوزاد!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

(کادیلاک)

 

پارس می کند ، کادیلاک

تاریکی تا بنشیند بر خاک

بیرون می آیند ريا، ارواح از فولاد

جمع می شوند ،

هر یک ، خاطره ای

گوژ ها جاده ی مسجد سلیمان بود

و مستر های هم وطن ،

که می بردمشان سر چاه

دُمل های زمین را که باز می کردند

جراحت ، فوران می کرد –

              تا پالایشگاه  آبادان

روی پُل سفید

مثل فرفره چرخیدم

و از محاصره در آوردم

چای قاچاق و ناصر مموش را

-- سر هنگ پهاوان سوار بر من

حوالی کلانتری 2 را پاکسازی کرد

جاهل ها مجبور شدند ، پاشنه ها را بالا بکشند

کُت ها را روی شانه نیندازند

تا پاسبان ها آستین هایشان را نکنند

-- چقدر عروس را به خانه ی بخت رساندم

موسیقی راک اند رول

حنجره الویس بود و فرنک سینا توا –

که کوبیده می شدند ،

بر دیوار

صبح که می شد هنوز مورت های راک اند رول می رقصیدند

پاره های حنجره را می دیدی –

چسبیده بر دیوار

-- شب که می شد

بازاری های اهل عیش را می رساندم سر قرار

--عین شیر کمپانی گلدن مَایر

جاده را می بلعیدم

مسافران را می بردم خراسان و –

مشهدی  بر می گرداندم

به ما می گفتند : کشتی

حالا ] پراید را چون جعبه ای مقوایی در باد

می رانند

مسافر ها ورد می خوانند

شاید اتفاقی به مقصد برسند ،

هوا دارد روشن می شود

پارس کن کادیلاک

نوشته شده توسط رضا حامی پور در 19:33 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 20 مرداد1387

موسیقی بی کلام

 

اگر فراغتی پیش آمد

روز هایم را جدا می کنم

سفید ،

 سرخ،

سیاهد

این شاخه ها وقتی در هم فرو می روند

انسان می ماند :

میان سلامت و یبماری ،

خواب و بیداری  ،

رضایت و دلتنگی

باید برای هر کدام

وقتی جداگانه بگذارم

از معانی کلمات که خسته می شوم

در را به سوی موسیقی بی کلام می گشایم

در خیابانی از ابر و مه قدم می زنیم

تا انتهای آن می رویم

جایی که دهان ها خاموش ،

گوش ها آرام اند

چشم ها همه ی وظایف را بر عهده گرفته اند –

دیدن

شنیدن،

و سخن گفتن را !

 

 

 

پاره ای از گذ شته

 

بازی سختی بود

از لحظات برده بودم

کلامی که در هوا می گشت –

روی زبان ام نشست،

سُر خورد و لای تارهای صوتی ام گُم شده !

 

پاره ای از گذشته را پس گرفته بودم

یکی از دیروز هایم را

پای برهنه در راسته ی آهنگران می دویدم

که بطری شکسته ای پاشنه ام را تا استخوان شکافت

روزی سر شار از خون و گریه و هراس

بازی را باخته بودم

من این روز ،

این خیابان ،

این حادثه را—

فراموش کرده بودم

مهره ها را جمع می کنم

فصل ها را فرسوده –

تازگی زخم ها را می پوشانند

 

 

 

وقت های سوخته

 

به تعداد نفس ها

این پرده با لا می رود و به زیر می افتد

یکی به پایان می رسد

دیگری آغاز می شود

 

این وقت های سوخته کجا انباشته می شوند

طراوت،

توان ،

و این رنگ ها کجا پنهان می شوند؟

باید مقداری از زمان را اُطو کرده ،

خوب تا کنم و نگهدارم

صندوقچه ای

برای نگهداری طراوت ، توان ،

و رنگ های زیبا تهٌیه کنم

تا وقتی آینه تهدیدم می کند –

تن را بپوشانم

این از نگهداری دولار ، پوند و یورو با ارزش تر است

ریال را در چار راهی پر از ازدحام دیدم

داشت شیشه اتومبیل دلار را تمیز می کرد

 

 

بادام غلتیده بر زمین

 

                                                     به بهانه ی پنجاهمین سال در گذشت صادق هدایت

 

این مرگ را هم بپذیر

مثل زندگی ، 

که چندان هم  پذیرفتنی نبود

مثل خارپشته هایی –

که هر چه ساعت مچی ات ،

تقویم خانه ات می شمردند –

تما می نداشت !

سنگ های که بسویت پرتاب می شدند

در های کوتاهی که باید از آن ها عبور می کردی

و فراموش می کردی

سَرَت را بد زدی و مواظب پیشانی ات باشی

ماه ، تا می آمد کا مل شود

آسمان قاچ قاچ اش  می کرد   

و به ستا رگا ن گرسنه اش می داد .

 

 

قلب ات

تا می خوا ست گره ها یش را بگشاید

شرم دست ها یت را می گر فت

و نمی گذا شت دیگران بفهمند-

                                  که چقدر دوست شان داری.

 

حالا چون بادامی بر زمین غلتیده ای

پوست باز کرده ای

                      ریشه دوانده ای

                                          سا یه ات را گسترده ای

 

و هنوز نفهمیده اند –

که تویی!

همه ی درختان عبور کرد ند ،

زخم بر داشتند ،

و پذیرفتند :

آن چه را که می پذیرفتنی نبود.

 

 

 

 

حدود آشنایی  

 

باد است

آمده است پریشانی هایم را سر و سامان بدهد.

میزم را مرتب کند

کار های انجام شده را کلاسه کند.

گاهی آنقدر می نشیند –

که سردم می شود

و آن قدر حرف می زنم ،

که دکمه های پیراهن اش را تا نیمه باز می کند

می خواهد که پنجره را باز کنم

پرده را به نوار قرمزش ببندم .

به بیابان اش دعوت ام می کند

می خواهد درختانی را که رام کرده است

همسر تازه اش را، --

که بیدی جوان است

و انتظار دارد برایش فرزندان بسیار بیاورد –

به من نشان دهد

چند قطره سکوت

ریسمان ارتباطمان را سنگین می کند

بر می خیزد ،

موهایش را مرتب می کند

می گوید :

هرکز نتوانستم از تو پرچمی سفید بسازم

همیشه خطوطی قرمز از پشت رفتارت،--

آرام نمایان می شوند

و حدود آشنایی را مشخص می کنند

 

 

 

پاره ابر خاکستری

 

پنهان نمی شود

سنگ پشت سنگ

همیشه کوشه لباس یکی پیداست

کفش های کودک –

از پشت پرده های ترس

 

و تو؛

که پاره ابر خاکستری هستی

پنهان نمی شود پشت صورتکی از سنگ

طبیعت جاری ات می گشایَدَ ت در برابر من .

اینگونه زاده می شویم

جماعتی از خواب ،

جماعتی از سنگ!

 

 

همبا زی

 

از پله ها که پایین می رفتم

در اعماق

همبازی ستونی از نور می شدم

می نشستیم

بر می خاستیم

به دنبال هم می دویدیم

خسته که می شدیم

فرو می ریخت در پای خویش –

چون تشتی از کف

دیر که به سراغ اش می رفتم

دست را بیرون می اورد از زمین

و من شاهد غرق شدن اش بودم !

گنگ بود

امّا مرا می خواند

با انگشتانش تعداد شادی ها و غم ها یم را نشان می داد ،

بعد ها که فهمیدم

کرم ها از بستگان من اند ،

از اعماق  ترسیدم ،

از بازی با نور

حالا خسته که می شوم

فرو می ریزم در پای خویش ،

چون تشتی در کف

 

برای نشان دادن شادی هایم

تکان سر ی به نشانه ی تأسف کافی ست

تعداد انگشتان ام

برای نشاد دادن غم هایم کافی نیست!

کودک که بود م

چه دوستانی داشتم ،

در آسمان و زمین !

 

 

در انتهای زرد چوبه

 

می چرخند در هوا

دست های سیلی زن

در انتهای زرد چوبه –

می لرزد چهره ام !

می گزیرند پاهایم از تعادل با هم بودن

دست هایم جای خود را عوض کرده اند

حالا زمان از سمت راست ام می چکد!

یکی از گوش هایم

مایل است موسیقی آرام شرق دور را بشنود

دیگری چسبیده است –

به صدای طبل ها ، دهل ها و هیاهوی غرب

قلب ام تنهاست

می نشیند کنار گنجشکی

روی نورا آمیخته ی آسمان

می پرد

آویزان می شود کنار وقت های خیس

نوک می زند به تکه های شکسته ی روز

و آن ها را کنار هم می چیند.
نوشته شده توسط رضا حامی پور در 16:2 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 20 مرداد1387

انسان و اشیاء

 

به آسمان هم اطمینانی نیست

آتش ها از کجا می آیند

دور انسان و اشیاء می پیچند

چنان عاشقانه آنها را می بوسند –

که خاکستری می شوند!

زن، خیره در افق های دور دست:

شاید روزنی به آن سوی جهان باز شود

و ارواح خانواده ها به خانه برگردند

سوار فکر می کند :

اندام سرزمین اش را  به جای اَمنی کشیده است

اسب را به دکه روزنامه فروشی می بندد

از سقاخانه آبی می نوشد

دست و پا زنان سوار اتوبوس می شود ،

جوانان پشت به راننده

با حسرت به گونی ها ذغالی –

که ته اتوبوس چیده شده ، نگاه می کنند

فضا سنگین است

چاقوی فردا

آسودگی امروز را قطعه قطعه کرده است

بر بستر آرمید ن

نفس عمیق کشیدن

به هر سو چرخید ن ؟

یا خشک در کشاب سرد خانه پنهان شدن

کدامیک خط روشن آینده را از زیر خاکستر بیرون  می آورد؟

و سرزمینی را نجات می دهد

که تنها به هنگام آتش کرفتن –

از آن من است ؟!

مسلماً روح ام نمی تواند به تنهایی

به بانک برود ،

حقوق ام را بگیرد ،

خرید کند ،

بسته های آذوقه را به خانه بر ساند—

از خانواده ام مواظبت کند

حا لا می تواند،

اسبی را در حال روزنامه خواندن ببیند!

 

 

ماندن بر بُوم

 

من هم چیزهایی دارم

ستاره ای که از من دور است

دوستانی که گاهی نمی شناسم شان

 

فرو ریختنم ؛

شاید کسی را بترساند

زیر کلمات ام له شود

طبیعی ست که فاصله را نگه دارند

از دور بشنوند

چیزهایی هم هستند

که خود را به من می چسبانند ؛

پیچگی که در خانه نگه می دارم

پرندگانی که ترس هایم را می چینند

فنجان، قاشق چای خوری

کارد استیلی ،

که برای خوردن صبحانه بیدارم می کنند.

درک آن کس که ستاره اش را در جیب نگه می دارد—

تا در گذر از هر تونلی بر پیشانی بچسباند،

آسان است

ماندن بر بوم

که می تواند محل تجمع غبار ها باشد—

دشوار است .

 

 

 

تماشای تپش

 

سال ها بود

احساس می کرد دارد بال در می آورد ،

بر شانه هایش دست می کشید

برجستگی ها را لمس می کرد

پشت به آینه می ایستاد

کتف هایش را ورانداز می کرد .

و تپش های زیر پوست اش را تماشا می کرد

در آغاز روزی بی پایان

از میان ملافه هایش به پرواز در آمد

به راه شیری که رسید—

تن را به شیر زد

و خود را نشناخت

نه نامی ،

نه نشانی ،

نه شکلی .

زمان ،

نسیم را در آغوش فشرد –

و در رابست !

 

 

 

سبز به جای قهوه ای

 

وقتی که سرخ می شوی

آرزو می کنم ،

به جای قهوه ای سبز باشم

با نشاندن تو بر شانه هایم

تصویر شقایقی که رویید

پیش از آن که انسانی باشد

تا گره های روح اش را بگشاید –

به تماشا بگذارم

سرخ که می شوی

دوست دارم سبز باشم

تو را بر شانه هایم بنشانم—

وسط بلوار بایستم

و گره از روح اتومبیل ها بگشایم !

 

 

چیزی که پرندگان نمی دانند

 

بند ِ رَخت ، عریان در آفتاب

گیره های لباس در اطرافش در پرواز

برایم کمی وقت بیاور

تا در آن زندگی کنم

تو عاقل تر از منی، پرنده ی باهوش !

وقت ات را نمی فروشی

تا لباس بخری ،

خانه ای داشته باشی،

غذایی بخوری .

زمان را از رقص سرشار می کنی

بی نیازی امتداد خطی ست که تو را دنبال می کند .

آموزگار من باش

تا بیاموزم:

پَر در آورد ،

دانه چیدن،

لانه ساختن را .

می خواهم هر چه را به دست آورده ام

در جمعه بازار به قیمت وقت بفروشم

با تو،

که نقشه ی جهان را در مغز کوچک ات تر سیم کرده اند—

به پرواز در آیم

این سرزمین را در همه ی گریه هایم هست –

زیبا ببینم

حالا که جهان دهکده ای کوچکی ست

با کدخدایان بسیار

ما کودکان شیطان

پا بر بام همسایه بگذاریم

از مرز ها بگذریم

بر سینه هر کدخدا

فضله ای به درشتی یک مدال افتخار بچسبانیم

به بهانه ی تجدید دیدار

تا می توانیم تخم پرنده جمع کنیم

در سپیده دم

 گرسنگان را به خوردن نیمرو دعوت کنیم

متأسف ام دوست من

تو ، روزت را با دروغ آغاز می کنی

چیزی که پرندگان نمی دانند

و درست به همین دلیل –

از بی نیازی سرشارند.

نوشته شده توسط رضا حامی پور در 16:1 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 20 مرداد1387

نگاه دوم

 

حالا که دمیده ای –

پنهان ام کن

چون اجرام آسمان

و هر شئ درخشنده

در روشنایی چیزی نیست

همه چیز در تاریکی ست

کافی ست کلاه معدن چیان را بر سر داشته باشی

و چراغی که پیشانی ات را روشن کند

نیک بختی را خواهی دید!

در قالب ذرات گران بها !

که بازگشته است

تا از گوش ها و گردن ها بیاویزد

جهان را از فرازی نرم و بالش گون بنگرد

شوربختی را خواهی دید!

در قالب رگ های ذغال سنگ

که باز گشته است ،

تا صحنه های موزیکال –

از رقص شعله ها بی بهره نباشند

در ترکیب دست ها و خانه ات که دقت کنی

نگاه دوم ات حدس خواهی زد:

از فرازی نرم لمیده بر بالش ها

یا دستمالی خون آلود—

لرزان و محو شوند

حالا که با منی

در گذر از بازار مکاره دست ام را رها مکن

 

 

 

ترافیک ترس ها

 

هیچ کس اینگونه تنها نبوده است

در میان تن های تنیده به هم !

بگشایم

تا زمزمه هایت را بیابم

بال هایی را

که زمانی دست هایت بودند

یاد ها که در تو بگردند

از پارگی پیراهن ات بر سنگ فرش ها پرتاب می شوی

غرورت چرخ می زند

در شکا فی کهنه پنهان می شود

بگشایم

تا در ترافیک ترس ها مواظب ات باشم

در برابر تیزی ترد ید ها

و زهر کشنده ی عقربه ها

گاهی تنهایی آن قدر قیمتی ست

که نمی گشایم

حتی برای تو

که سال ها منتظرت بودم.

 

 

 

 

 

میدان های خالی

 

دریا در اشک هایش بود

ساحل در عریانی اش

سنگ نشسته بر زانو، مو هایش  را رنگ می زد

دریا ، ساحل و سنگ در من بود

و من همه جا

دریا ها ، ساحل ها و سنگ هایی را دیدم –

نشسته بر سکوها

میدان ها خالی تر از آن بودند

که نگاه شان را پر کنند

باد چرخ می زد –

و کاکل باز را باز می کرد

تنها ، گاهی خاطره ای –

میدان را پر می کرد از رنگ های شاد

اسب های چوبی

و کودکانی که برای بزرگ شدن شتاب داشتند

شکاف ها بر ستون ها نمایان شدند

باد،کاکل باز را باز می کرد

بر سکوه ها ،

یاد ها نشسته بودند!

 

 

 

انسان ناب

 

 

باستان شناس است ،مرگ

با تیشه ی کوتاه

و حوصله ی بلندش

لایه لایه خاک  و خاکستر را کنار می زند

به انسان ناب که می رسد

نرم  و آرام بر اندامش بُرُس می کشد

آثار اولین گریه ،

غبار بازمانده از کابوس های زنده اش را پاک می کند

محل گاز گرفتگی ها را ترمیم می کند

زبیایی جان باخته –

تحسین بر انگیز است

در های آسمان گشوده شدند

مسؤول موزه بسته ها را تحویل گرفت

و دفتر را امضا کرد!

 

 

 

زندگی بسته ی پستی ست ...

 

 

زندگی بسته ی پستی ست  ...

 که می رسد

با گشودن اش چنان پراکنده می شویم

که همیشه پاره ای از وجودمان

در جای دیگر ست

تمام عمر

به سوی خوش سفر می کنیم

و اتاق های خالی

 

پاسخ دیر رسیدن مان است

شیشه ای ست که شکسته است

فرصت تعویض اش را نیافته ایم

مقابل مان که می ایستد

سر را به سویی می چرخانیم

یعنی که ترک هایش را ندیده ایم

گُمان های خود فریبی مان ثمره داده اند

سبد صورتمان پر از میوه های غمگین است!

 

 

 

 

 

 

بشقاب های خا نه

 

ته دل ها یمان چیست؟

نه آن چه که در دست ها یمان داریم

نه نما یش رفتا رمان-

که به ظاهر انسانی ست

 

چند درصد از وجودمان-

از جنس شیشه، فلز یا پلاستیک است؟

قلب مان چه؟

هنوز همان است که با خود آوردیم؟

 

چقدر ما را شبیه بشقاب های خا نه مان کرده اند !

کنار هم چیده می شویم

اما یکدیگر را درک نمی کنیم

وقتی یکی از ما می شکند ­–

صدای شکستن اش را نمی شنویم

بشقاب ها دشمن نمی شوند

وفا به عهد و همدلی را –

                          

                        حما قتی سا ده لوحانه نمی دانند.

 

و این همه از ما بر می آید!

 

 شگفتا،

چقدر بشقاب های خانه-

                            از من انسان ترند !    

 

 

 

 

 

  

واژه ی خمیده خوشبختی

 

این خاک ها چگونه همدیگر را پیدا می کنند؟

همسران،

        خواهران و برادران ،

                              کودکان

می توانند در جمع خانواده خنده را سَر دهند؟

در مصیبت ها شانه های یکدیگر را بجویند؟

می توانند ببینند؟

 

- از فا صله ی ریشه تا گلبرگ

و گاهی  از فراز بلندی ها به ما نگاه می کنند

جمبوجتی که از فراز سرمان می گذرد

مدام کیسه های خاک را جا به جا می کند

 

 

هر روز صبح مهمان دارش دعا می کند:

در کیسه ها باز نشود

حادثه رخ ندهد

آنچه درونشان پَر پَر می زند –

                                بیرون نپرد

 

همه زندگی می کنند؟

بعضی دیرک پُل،

            یا نردبان متولد می شوند

 

این گونه است

که واژه ی خمیده ی خوشبختی-

                               از فراز برج

دیوارهای فرو ریخته را تماشا می کند!

نوشته شده توسط رضا حامی پور در 16:1 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 20 مرداد1387

صف صداها

 

زبان ات را نمی دانم

کلمات بر احساس ام می نشینند-

                           و ترجمه می شوند

 

 

به زبان خودت می شمار م ات:

از دود می گویی

از برج ها و زمانی که بود ند

از رنگ ها که می گریزند-

                        با هم بر خورد می کنند-

                                               و محو می شوند

 

صدا ها به صف ایستاده اند

و تو سان می بینی

شا ید دشمن سلاح اش را فراموش کند،

خصومت اش را

فرماندهان استراتژی شان را.

 

 

من که همه چیزم را فراموش کرده ام

و در صف صداها ایستاده ام.

 

 

سفر صندلی

 

 

هرگز نتوانستی –

مرا در خود جای دهی

اتاقک زیر شیروانی  دنده هایم را بگشایی

رنگی بزنی

شیشه های پنجره هایش را تمیز کنی

تا نفسی تازه کنم

 

اصرار داشتی درخت بمانم

وفاداری واصول پایداری را-

                           در چشم هایم بیابی

از گام برداشتن ام هراس داشتی

از اینکه بر سواحل آب ها دراز بکشم

با تمام پوستم آفتاب را بمکم

از صخره ها بالا بروم

دستی بر اندام ابرها بکشم

برای نوزاد علف نامی انتخاب کنم

 

 

چقدر پرواز 331 در فرودگاه های جهان نشست-

و صندلی من خالی بود!

چقذر قطار 3 و5 دقیقه از تاریکی تونل ها گذشت

و صندلی من خالی بود

حالا هم که درخت ها راه افتاده اند

با من از ریشه هایم سخن می گویی

وصندلی من خالی سفر می کند.

 

 

 

 

 

 

شقایق واواخر خرداد                                              

                                                                        تقدیم به خانم فتانه حاج سید جوادی

                                                                                  خالق رمان "بامداد خمار"

 

گفت:

دیروز صفری بودم،-

                 در انتهای عددی

امروز صفری هستم،-

                بی حضور عددی

انسان،اینگونه به دست می آید

و از دست می رود!

گفتم:

چگونه ایی؟

گفت:

شقایق است و اواخر خرداد

از فروردین چیزی به یاد ندارم

جز روپوش های سفید

                     واکسن،

                           سرخک و مخملک    

                                      آبله و تب های مدام

اردیبهشت چند لبخند بود

عشق،

  دل شوره،

       خنده های بی دلیل

گریه و انتظار

گفتم آینه؟

گفت:

صندوقچه ی یا ل هاست

رها بر پیشانی و فرو ریخته بر شانه ها

پریشان و سر به راه

 

 

مرا که دید

چشم هایش گرد ماند و دهانش باز

زیر لب آرام گفت:

ها...شقایق است و اواخر خرداد!

 

 

 

 

وقتی چیزی در جایی زیباست

 

امروز شاعر ترم

از آن روز که احسا س ام را گم کرده بودم

و داشتم جیبِ تمام لباس هایم را می گشتم

 

توهم،وقتی چیزی در جایی زیباست

جایش را عوض نکن

گل های واقعی که اینجا نمی رویند

اینها هم که از تایلند تا اینجا با ترس و لرز آمده اند

چقدر گمرک چی ها و ژاندارم های میان راه

گلبرگ هایشان را بالا زده اند

وزیر دامن شان را نگاه کرده اند

گل های واقعی را تا می آیی جا به جا کنی

از سرخ

       تا     

       زرد

         می روند

تا می آیی ببینی کفش دوزک ها  زیر دامن شان چه می کنند-

                                               از شرم آب می شوند.

 

چهره ها

 

به گردش می بری ام

آن گاه که نیستم.

مژگان ام در کشاله ی سنگ ها آرام گرفته اند

و در هر خاک پشته ای هستم

 

 

تو تمامی منی

در میان چهره ها،

           چراغ ها،

و تجارت چلوار

و من تمامی پدرم بودم

آن گاه که نبود-

جزسنگی که از جای جنبیده بود

آفتاب و سایه درون اش سّرّک می کشیدند

شاید او را بیابند در رفتار

 

 

و او تمامی پدرش بود

آن گاه که نبود

جز شیری سنگی که از جای نمی جنبید

حتی یال هایش در باد

و شیر شبیه تمام صداهایی بود

که نتوانسته بودند از دام بجهند

و با آب ها رفتند

هنگامی که رزم ناوها تنگه را ترک می کردند

آشفته ی اندام هایی که در آبراهه ها جا مانده بودند

 

 

من از تاریخ بیرون پریده ام

به صفحه ی خود باز خواهم گشت

از دوست کتابدارم خواسته ام

کنار اوستا بچیند م

تا گاهی صدای پای زرتشت را بشنوم

که وارد آب می شود

تا اندام واند یشه هایش را بشوید

یا صدای قیچی اش را

هنگامی که گفتارش را وجین می کند.

نوشته شده توسط رضا حامی پور در 16:0 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 20 مرداد1387

اگر شهردار بودم

 

 

بسته ای وقت خریده ام

بین راه صرف می کنیم

مواظب چاله های تاریک باش

حواس ام نیاورده ام

صدا از آن پنچره ی بسته با پرده های کشیده می آید

از شانه تا پاشنه ام را می لرزاند

دو انگشت میانه بر شست ها می لغزند

و دانه های هوا را می شکنند

اگر شهردار بودم

بر فراز دکلی در بلند ترین نقطه ی شهر ویولونی می گذاشتم

تا همشهری ها

هنگام صرف غذا ،

کار و قدم زدن

از شانه تا پاشنه بلغزند

انگشت های میانه بر شست ها بلغزند

و دانه های هوا را بشکنند

 

 

 

حس ِ رسیده

 

تُرشید کلمات در دهان

حرف نگفته ، لای کف ها ، زیر زبان

با این عقیده ی چارسو:

که زیبا نیست صراحت جانوران

خیال گفتن داشتم

که تار های سفید شد میان سیاه

آماده گفتن بودم

که چند تار سیاهی می زد میان سفید

داشتم می گفتم

که هیچ سیاهی نماند میان سفید

دیگر وقت گفتن اش نبود

دو جانور گشودند ، حس ِ رسیده را

بالکن خانه خیس –

از شرم شکسته شان.

 

 

 

 

طرح قلب رومئو

 

پنجه بر دیوار

گربه یا انسان ؟

در اصل یکی بوده ایم

چشمان شکل ساز تو جدامان می کند

 

لاشه ای بر زمین

کار گرگ یا انسان

در اصل یکی بوده ایم

و پیش از آن :

(( هیچی )) که به دور خود می گشت—

تا چیزی شود

ذهن کلمه ساز تو جدامان می کند

می روم تلمبه ای بخرم

چیزی که بتواند –

خون ام را جا به جا کند

- این کار خودمان است ، پلاستیک فشرده

می توانی بیژن باشی

اگر منیژه ای باشد ؟

این انگلیسی ست ، طرح قلب رومئو

می توانی عاشق باشی

اگر ژولیتی باشد!

این هم عربی سست

لیلا را نیافته مجنونی !

دارم بر می گردم

به ، نقطه ی هیچ

به ، وقتی که نبوده ام .

 

 

 

اتاقک بی در  

 

هر واژه هدیه ای آورد

انباشت بسته ها پایه های میز را می لرزاند

انتخاب عبارتی که بتواند—

عضلات چهره ات را باز کند

و لب هایت را متبسم نگه دارد –

مشکل است

 

این بسته ؛

شاید تُنگ اشکی باشد

بر چشمان ات پاشیده شود

و این ؛

شاید آهی باشد ، رها شود

و رنگ سرخابی گونه هایت را ببرد

و این یکی ؛

بازی باشد

حر کت بال اش استخوان  جمجمه ات را بشکند

نه ... جهان را رها شده می گذارم

در این اتاقک بی در!

قند ،

قند شکن ،

چای عصرانه

سکوی آب پاشی شده ایوان

و این بسته بی خطر –

که بر تخت  چوبی می گشایم اش

 

نشسته بر دُم بی تکان جهان

لذت کوچکی از لذایذ

همان .

 

 

 

 

 

طر ح نهایی

 

زین شده ام

تا زنجیری را از آلاسکا تا استوا بکشم

از نردبان چرخ دنده ها با لا بروم

آن قدر هم اندازه ی قلب ام دیده شوم

سقوط می کنم ، با تمامی وزن ام

وقتی استخوان نبا شد

فاصله میان سقوط و صعود صفر است

همه چیز در آسمان اتفاق می افتد

ایستاده ام و قیر بالا می آید –

مو هایم شناورند

دود ، بر فراز کار خانه طرح نهایی را ترسیم می کند

پوست کشیده بر دار دایره

طوفان رمیدن را باز سازی می کند

و من ؛

پودر مالیده بر گونه های زرد زنی

تا در نا توانی مردی لیسیده شوم

منیژه هم چون لیلا و ژولیت

مو هایش را نمره چار تراشید است

تا عشق به مانده گاریّ در چاه عادت کند

بیژن ، قیس ، رومئو

مقابل آینه

با گشواره و گردن بند

پشت ابرو ها را سبک می سازند

و بر موهایشان گیره می زنند

وقت زین کردن انسان و سواری اشیاء ست

شیطان با تکثیر چشم هایش

از بیابان تا پستوی خانه ام را روشن کرده است

و خدا ،

هر چه بر صفحه نگاه می کند

خانه ای برای حرکت شاهش نمی یابد !

نوشته شده توسط رضا حامی پور در 15:59 |  لینک ثابت   • 
 
www.shereno.com www.shereno.com آوای دل